غزنی پایتخت فرهنگی 92



ادامه نوشته

داستان عفو


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

به نام خداوند جان وخرد

عفو

روی تخت شماره 143شخصی خوابیده بود .

اندامی نحیف؛چهر ه ای استخوانی و رنگ پریده داشت. درد در ذره ذره جسم ورم کرده اش رخنه کرده بود. چهر ه ی صبورش آرام

تر از قبل به چشم می خورد. نگاه ثابت او به سقف خیره مانده بود. پیرمردی که روزی حلقه اتصال خانواده و فرزندان بود ؛ اینک

روی تخت خوابیده بود قدرت تفکر ش بر روی امواج خروشان زمان شناور شد و امواج قدرتمند او را به عقب راند. اتاقی جلوی

چشمانش نمایان شد. تصویر لحظه به لحظه روشنتر و زنده تر می شد. شکوفه را دید که پس از آن همه بی کسی و تنهایی عشق را به

زندگی اش به ارمغان آورده بود. فرزندانش گرداگرد خانه نشسته و هریک مشغول کاری بودند. چقدر زیبا بود با هم بودن و در کنار هم

درخت عاطفه را به بار نشاندن .

با صدای پرستار دوباره به اتاق برگشت. یادش آمد؛ شکوفه نابینا شده بود و باز فکر کرد حتما در سکوت و تنهایی در اتنظار  خبری

از همسر نشسته است . به یاد آورد که  فرزندان آنها را ترک کرده اند. باز هم ابر های سیاه اندوه در چهر ه ی تکیده اش نمایان شد.

پرستار وارد اتاق شدو با پسر جوان شروع به صحبت کرد.

جوان زیبا غمگین و افسرده سرش را به علامت درک سخنان پرستار تکان می داد. اما او هم در عوالمی دیگر سیر می کرد .

پس از رفتن پرستار بالای سر پدر نشست و صورت استخوانی و مهتابی او را نگریست . با خود فکر پدرش به چه می اندیشد؟ به رنج

هایی که کشیده بود و هیچ یک از فرزندان قدر دان او نبوده اند  و یا شاید آنقدر درد می کشید که قدرت تفکر از او سلب شده بود. در

این اندیشه ها با خود مبارزه می کرد. تمام  ذهنش مشغول یک موضوع شده بود «طلب بخشش» چگونه می توانست پس از آن همه

خطا ها و ظلمی که در حق والدینش کرده بود این تقاضا را بیان کند  آن هم از شخصی که آخرین دقایق عمر خود را می گذراند آری

گویا دیر شده بود لحظاتی تامل کرد تمام قوایش را جمع کرد اما گویا در فرهنگ لغاتش کلمه ی تمرکز حواس نگنجیده بود با حالتی پر

از تشویش و اضطراب با لهجه ای به زبان شیرین آذری گفت :

« آقا منی باقیشتا »

پس از ادای این جمله بدنش یخ کرد و به چهره ی پدر خیره شد مرد با نگاهی سرد به او نگریست و با چشمانی تهی از زندگی به او

خیره شد و بدون حرکت در آن نقطه ثابت نگاه داشته و به روزهای تلخی که این فرزند برایش ساخته بود فکر کرد آیا حقیقتا او بود که

طلب بخشش می کرد ؟

با خود می اندیشید آیا از او اشتباهی سر زده بود ؟

فکرش در زمان به پرواز در آمد تا به اشتباه خود پی ببرد در افکار خود غوطه ور بود که دوباره صدای پسر جوان رشته ی افکارش را گسست باز تکرار کرد :

«آقا منی باقیشتادون»

پیرمرد می دانست لحظاتی بیش به پرواز ابدی نمانده ؛ بدون کلمه ای سر را به علامت تایید فرود آورد. چهر ه ی پسر جوان شکفت.

سر از پا نمی شناخت در قلبش سروری بر پا شد . از آن پس جوان هر چه می گفت مرد تایید می کرد.اگر می گفت بله او هم می گفت

بله و با سرش تایید می کرد و اگر می گفت نه او هم می گفت نه.  شاید مشاعرش را از دست داده بود و یا این که برا ی رضایت فرزند

تازه بخشوده سخنان او را تایید می کرد. چه کسی می داند؟ او در آخرین لحظات  چه حالی داشت ؟

پسر دست زیر سر پدر برد و سرش را بلند کرد.  چقدر سنگین  بود گویا تمام توان از آن جسم رخت بربسته بود. پیشانی پدر را

بوسید. بسیار سرد بود سرش را روی بالش گذاشت. پس از لحظه ای عرق سردی بر پیشانی مرد نشست .جوان بلافاصله پرستار را

صدا زد. اما از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. درواپسین نگاه آخرین کلمه را به زبان آورد :

«یا حق »

 و روحش آرام و سبکبال عروج کرد .

جوان شاهد مرگ پیرمرد و آغازی نوین در او بود. بهت زده به پدر می نگریست. در حالی که مهر خاموشی بر لبانش زده بود. دستان

پدر را گرفته می بوسید با خود فکر کرد؛ چه سعادت بزرگی نصیب او گشته بود که توانسته بود در آخرین دقایق از پدر طلب بخشش

کند .جوان شاهد لحظاتی بود که شاید دیدنش می توانست زندگی هر انسانی را متحول کند .اما افسوس که او قدرت تفکر ش را ازدست

داده بود و تنها چیزی که حس می کرد؛ اندوه بود؛ قامت برافراشته اش زیر بار غم خمیده گشته بود. چطور می توانست این بار گران 

را به دوش بکشد. اما چه اهمیتی داشت مهم این بود که بخشوده شده بود

 

 

 

 

 

 

فرزانه آقاجانی

دبیرستان طلوع فجر

کد پرسنلی : 90320726

 

 

 

 

اشعاری با موضوع گذر عمر


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-language:FA;} موضوع:گذرعمر شعرشهریار از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ى جوانى از این زندگانیم دارم هواى صحبت یاران رفته را یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق داده نوید زندگى جاودانیم چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر وز دور مژده ى جرس کاروانیم گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا من طایر شکسته پر آسمانیم گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند چون میکنند با غم بى همزبانیم اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان از داغ ماتم تو بهار جوانیم گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود برخاستى که بر سر آتش نشانیم شمعم گریست زار به بالین که شهریار من نیز چون تو همدم سوز نهانیم بنشين بر   لب  جوي   و  گذر عمر ببين         كاين اشارت  ز  جهان  گذران  ما  را بس حافظ گذشت عمرو توگوئي خيال و خوابي بود         گذشته حسرت و آينده چون سرابي بود دكتر صدارت (نسيم)   عمر  آن  بود كه در صحبت دلدار گذشت         حيف وصدحيف كه آن دولت بيدارگذشت عماد خراساني بجو   متاع    محبّت   كه گر  تمامت عمر         بدين   متاع   تجارت   كني   زيان نكني ملك الشعراءبهار يك  روز  در     آغوش   تو   آرام    گرفتم         يك   عمر   قرار   از   دل   ناكام    گرفتم ابوالحسن ورزي باز هم  مهر  تو  مي ‌پرورم  اندر دل تنگ         گر چه عمري به تو دل بستم و يارم نشدي گلچين احمدي بي محبّت  مگذران  عمر عزيز خويش را         در بهاران  عندليب  و  در خزان پروانه باش صائب تبریزی من پير سال و ماه نيم،يار بي وفا است         بر من  چو  عمر  مي‌گذرد، پيراز آن شدم حافظ بي حاصلم  از  عمر  گرانمايه «فروغي»         گر   جان  نرود  در  پي  جانانه‌ام  امشب فروغي بسطامي در شتاب  عمر، فرداها  همه  ديروز شد         نارسيده نو بهاران فصل تابستان گذشت مهدي سهيلي آگه  نيم كه عمر گرامي چسان گذشت         خوابم   ربوده  بود  كه اين كاروان گذشت آزاد كشميري   از    رفتن   جانان   زبرم   رفتن  جان به         عمري كه  به  تلخي  گذرد  مردن از آن به شريف تبريزي به  احتياط  ز  دست  خضر  پياله    بگير         مباد  آب  حياتت   دهد   به  جاي شراب صائب تبریزی عمرطي گشت وميسّرنشدآخركه توروزي      به كنارم   بنشيني   غم   دل را بنشاني پژمان بختياري روزهاي شادي وغم درشمارعمرمااست        گر درون كاخ عزّت يا كه در زندان گذشت مهدي سهيلي بشنو زمن نصیحت و بیراه طى مکن‏ وز روى جهل مال کسى را تو هى مکن‏ هرگز مخور فریب زرندان روزگار متراش چوب پوچ و تقاضاى نى مکن *   *   *   * هر کس بکند پیروى از احمق گمراه‏ بیهوده رود تا که بیفتد به ته چاه‏ جز کندن  جان در ته چاه چاره ندارد شاید برسد دادرسى از ره و بى راه‏ *   *   *   * میگساریان را بهار مى‏خوش است‏ چونکه پیر میگساران بى هوش است‏ از مى‏وحدت شود پر جام ما هر که بگریزد زباده نا خوش است *   *   *   * گو بصوفى راز خود افشا مکن‏ راز خود بگذار و خود رسوا مکن‏ صوفى و شیخى و عابد باطلند خرقه ى پشمینه برتن بهر استغناء مکن‏ *   *   *   * هر صبح و شام کز سر ایّام بگذرد همچون گذشته عمر به ابهام بگذرد هر لحظه ایکه بگذرد از عمر روزگار ساعات آن بسرعت سرسام بگذرد از مردم زمانه زکردار نیک و بد از هرکسى فراخور اقدام بگذرد نیکى بیادگار بماند در این جهان‏ از بد اثر نماند و بد نام بگذرد امروز گر نصیب کسى شهد شد بکام روز دگر چشیده و از جام بگذرد درد و غم فشرده دنیاى پر غرور تنها نه برخواص که بر عام بگذرد آسان شود دوباره سرانجام کارها هر خام پخته گردد و از کام بگذرد از مشکلات دهر مکن شکوه،اى رفیق‏ زیرا که تلخى همه ایام بگذرد دنیا نداده خط امانى به هیچ‏کس‏ فرصت نداده آنى و فرجام بگذرد باور مکن که بر تو دهد مهلتى چرا این نو عروس بکر که هر شام بگذرد هر چند چشم خیره تنبه نمى‏کند چون دزد پا برهنه زهر بام بگذرد بشنو زمن به جیفه‏ى دنیا مبند دل‏ بیگانه‏اش چو خرم از این دام بگذرد ناشناس گذر عمر طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصیر من است این      و خودم می دانم که نکردم فکری، که تأمّل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟ کودکی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن من نپرسیدم هیچ   که پس از این ز چه رو  نتوان خندیدن؟ نتوان فارغ و وارسته ز غم    همه شادی دیدن؟ همچو مرغی آزاد     هر زمان بال گشادن؟   سر هر بام که شد خوابیدن؟ من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟ هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟ بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟   من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز به من هیچ نگفت. نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط. فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه که جوانست هنوز، بگذارید جوانی بکند ، بهره از عمر بَرَد   کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست، بعد از این باز ورا عمری هست یک نفر بانگ بر آورد که او   از هم اکنون باید فکر آینده کند. دیگری آوا داد : که چو فردا بشود فکر فردا بکند. سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ، بگذرد امروزش،همچنین فردایش با همه این احوال      من نپرسیدم هیچ  که چه سان دی بگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم  به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی. چه توانی که زکف دادم مفت، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت. قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد، لیک بیهوده تلف گشت جوانی      هیهات آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه    رهنمایم بودند، عمرشان طی می گشت  بیخود و بیهوده، ومرا می گفتند که چو آن ها باشم، که چو آنها دایم فکر خوردن باشم،فکر گشتن باشم،فکر تأمین معاش، فکر ثروت باشم،فکر یک زندگی بی جنجال ،فکر همسر باشم. کس مرا هیچ نگفت زندگی ثروت نیست، زندگی داشتن همسر نیست، زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت. ای صد افسوس که چون عمر گذشت    معنیش می فهمم. حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق: من شدم خلق که با عزمی جزم    پای از بند هواها گُسَلَم گام در راه حقایق بنهم   با دلی آسوده   فارغ از شهوت و آز وحسد و کینه و بخل ، مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم، شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم، زره جنگ برای بد و نا حق پوشم ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش ، ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم. من شدم خلق که مثمر باشم،نه چنین زائد و بی جوش و خروش، عمر بر باد و به حسرت خاموش ای صد افسوس که چون عمر گذشت  معنیش می فهمم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت: کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل به زبانی دیگر: کودکی در غفلت ،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت. مهدی سهیلی خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم ما کشته نفسیم و بسی آه برآید از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم؟! افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است نامرد که ماییم، چرا دل بسرشتیم؟ ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت ما، مور میان بسته روان بر در و دشتیم ایام جوانی چو شب و روز برآمد ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم واماندگی اندر پس دیوار طبیعت حیف است دریغا که در صلح بٍهَشتیم چون مرغ بر این کنگره تا کی بتوان خواند؟ یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز! کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم گر خواجه شفاعت بکند روز قیامت شاید که زمشاطه نرنجیم که زشتیم باشد که عنایت برسد ورنه مپندار با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم.                                                                                                                                               سعدی شیرازی اه حسرت از لبانم پر کشید و برفت قطره اشکی از دیدگانم غلطید و برفت این نگاه پر درد الوده و تلخ لحظه ای در اینه ! گل حسرت بر چید وبرفت خنده ی تلخ زمان بر چهره ام گشت پدید گرد پیری بر روی و مویم بنشانید و برفت کودکی و نو جوانی طی شدند لز پی هم شور و شوق جوانی هم شد ناپدید و برفت حاصل عمرم نبود جز سود و زیان حال باید توشعه ره را ببستید و برفت بهر رفتن باید بگذشت از جسم خویش همچو رقص سماء باید چرخید و برفت نرگس میرصدرالدینی   طی شد این عمر، تو دانی به چه سان پوچ و بس تند، چنان باد دَمان همه تقصیر من است، این که خودم میدانم که نکردم فکری که تامل ننمودم، روزی ساعتی یا آنی که چه سان میگذرد عمر گران؟ کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات همه گفتند: کنون تا بچه ست، بگذارید بخندد شادان که پس از این دگرش، فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن هیچکس نیز نگفت: زندگی چیست؟ چرا می آئیم؟ بعد از این چند صباح، به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟ من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه: که جوان است هنوز، بگذارید جوانی بکند، بهره از عمر بَرَد، کام رانی بکند بگذارید که خوش باشد و مست بعد از این نیز، بر او عمری هست یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند دیگری آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش با همه این احوال من نپرسیدم هیچ به چه سان دی بُگذشت؟ آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟ نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دَمی عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه توانی که ز کف دادم مُفت من نفهمدم و کس نیز مرا هیچ نگفت قدرت عهد شباب، میتوانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی، هیهات آن کسانیکه نمیدانستند    زندگی یعنی چه؟ رهنمایم بودند عمرشان طی شد بیهوده و بی ارزش و کار و مرا میگفتند که چو آنان باشم که چو آنان دائم، فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم فکر تامین معاش فکر ثروت باشم فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم کس مرا هیچ نگفت: زندگی ثروت نیست زندگی داشتن همسر نیست زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت، معنی اش فهمیدم حال میپندارم، هدف از زیستن این است رفیق من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گُسَلَم پای در راه حقایق بنهم با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقایق کوشم زره جنگ، برای بد و ناحق پوشم ره حق پویم و حق جویم و بس حق گویم آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خویش ره نمایم به همه، گرچه سرا پا سوزم من شدم خلق که مُثمِر باشم نه چنین زائد و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش ای صد افسوس که چون عمر گذشت           معنی اش فهمیدم ناشناس گزیده اشعارخیام رو بر سر افلاك و جهان خاك انداز مي ميخور و دل به ماهرويان ميباز چه جاي عتاب آمد و چه جاي نياز كز جمله رفتگان يكي نيامد باز   آنرا كه وقوف است بر اسرار جهان شادي و غم و رنج برو شد يكسان چون نيك و بد جهان به سر خواهد شد خواهي همه درد باش و خواهي درمان   اين غافله عمر عجب مي گذرد نيكوست كه با طرب مي گذرد ساقي غم فرداي قيامت چه خوري در ده قدح باده كه شب مي گذرد   سرمست به ميخانه گذر كردم دوش پيري ديدم مست سبويي بر دوش گفتم كه: چرا نداري از يزدان شرم گفتا كه: كريم است خدا باده بنوش   ياري كه دلم از بهر او زار شدست او جاي دگر به غم گرفتار شدست من در طلب داروي خود چون كوشم؟ چون او كه پزشك ماست خود بيمار شدست        

گفت و گوی جلال ‌آل احمد با دانشجویان یک‌ سال پیش از مرگش


بهمن سال ۱۳۴۷جلال آل احمد به بهانه شب بزرگداشت نیما یوشیج برای سخنرانی به دانشکده هنرهای زیبای تهران می‌رود اما ترجیح می‌دهد به جای سخنرانی به پرسش‌های دانشجویان جواب دهد.
به گزارش خبرآنلاین، این نویسنده که سال ۱۳۰۲ به دنیا آمده بود، یکسال پس از آن (۱۳۴۸) با زندگی خداحافظی می‌کند. متن این نشست را با هم می خوانیم:
***
آل احمد پشت میکروفن قرار می‌گیرد. حضار با کف زدن‌ها و هوراهای خود از او استقبال می‌کنند. او آرنج را بر میز خطابه تکیه می‌دهد، چانه را بر روی دست می‌گذارد و با لبخندی مهربان و شوق‌آمیز جمعیت را می‌نگرد که سراسر سالن دانشکده هنرهای زیبا، بالکن، راهروها و سرسرای دانشکده را پر کرده‌اند. صبر می‌کند تا کف زدن‌ها آرام گیرد.
آل‌احمد: فکر می‌کنم که به اندازه کافی خانوم‌ها و آقایون خسته هستن، گرچه به خاطر نیما مثل این‌که تا صبح هم میشه نشست ولی من مردش نیستم. آن‌وقت که حرفی داشته باشم برای زدن … فکر می‌کنم که فحول نویسندگان و شعرای معاصر به اندازه کافی گپ زدند راجع به نیما و من قراری نبوده این‌جا حرفی بزنم. جز این که خواستند یک موی سپید به رخ شما بکشند و حالا این به رخ شما کشیده شد. و قرار هم طبق برنامه این بوده که من مجلس رو ختم کنم و برچینم در حالی که این مجلس تازه باز شده. البته مجلس نیما رو عرض می‌کنم! و بعد هم … من عادت ندارم برای جماعت کثیر حرف بزنم. یعنی که زبون جماعت کثیر رو شاید فراموش کردم یا شاید «جاش» این‌جا نیست. اما فکر کردم شاید به مناسبت این‌که در چنین مقام «مقدس!» دانشگاهی و این‌ها … (خنده حضار)... جواز عرض اندامی داده شده است به حرف و سخن جماعتی از شعرا و نویسندگان نواندیش، شاید بد نباشد اگر ریخت اکادمیک بدیم به کارمون. یعنی که آخرین نفر به عنوان سوال کننده یا جواب دهنده به سوال وقتی بگذاره... چون رسمه در کار دانشگاهی که یک ربع ساعت در آخر مجلس رو می‌گذارند برای سوال و جواب‌ها. این است که فکر کردم شاید بی مناسبت نباشد که یک سئوال و جوابی بکنیم تا هم نزدیکتر بشیم به هم، و هم جماعتی که  لطفی کرده و شرکتی کرده، سهم خودش رو ادا بکنه. فقط ما این‌جا آدم‌هایی نبوده باشیم که به نمایندگی از طرف «کانون» بالای منبری رفتیم و حرفی زدیم و البته … دیگران خیر، ولی بنده سرتون را درد آوردم. این است که سوال می‌کنیم. خواهش می‌کنیم بفرمایید چه می‌خواهید براتون بگیم؟ اگر به عقل من برسه میگم، اگر نه دوستانمون هستند از کانون و نویسندگان و شعرا، ازشون خواهم خواست توضیح بدن براتون. البته به ناچار مسائل مربوط به نیماست در قدم اول و بعد هم … خب … بازم راجع به نیما (خنده حضار).
بفرمائید. سوالی اگر هست مطرح کنید خواهش می کنم … من حرف دیگری ندارم. چون هیچ حرف دیگری نمی تونم در چنین مجلسی بزنم. چون واقعا نه آمادگی‌اش رو دارم و نه حرف تازه‌ای برای این کار دارم. به من وقتی پیشنهاد کردند هیئت تدارک کننده این جشن،‌یعنی این مجلس یادبود، گفتم تنها حرف تازه‌ای که من درباره نیما می‌تونم بزنم و هنوز نزده ا‌م و مطالعه طولانی می‌خواد این است که بنشینم یک ماه وقت صرف کنم همه شعرای معاصر و «معاصرتر» و «معاصرترین» رو ورق بزنم و نشون بدم که نیما گوشه هر صفحه‌ای نشسته و نگرانه و این رو نشون بدم. ولی خب نه فرصت اون یک ماه در اختیار بود و نه این‌که فعلا چنین امکانی هست. این است که باز برمی‌گردیم به این مطلب... سوالی اگر هست بفرمایید که اگر به عقل قاصر ما قد می‌دهد جوابش رو بدهم، وگرنه مجلس رو ختم خواهیم کرد...
یکی از حضار دست بلند می‌کند
آل احمد: بفرمایید.
راجع به این فرق‌هایی که امشب بین شعر و شعار گفته شد، من فکر می کنم این‌گونه شعرا، چه کهنه پرداز و چه نو پرداز، خواسته‌اند که یک دگرگونی در اجتماع به وجود بیاید. یعنی همین شبی که در شعر نیما هست، خواستند اون رو به صبح برسونند. نمیشه قضیه رو این طور دید؟
آل احمد: من قضیه رو جور دیگری می‌بینم... چرا این‌جور هست، یعنی اگر اهمیتی یا احترامی هنوز ما برای نیما قائل هستیم،‌همه ما به این علت است که نیما یک شاعر «پولیتیزه»ست. فرنگیشو می‌گم. «دپولیتیزه» نیست، مثل بعضی از شعرا. شعر معاصر متاسفانه به سمت این سراشیب داره میره. دوستان جوون من هستن. این‌جا، لابد می‌شنفن. دارن همه شعرا رو مثل همه دیگر غیر شعرا «دپولیتیزه» می‌کنند. یعنی سر هر کدوممون رو دارن به یه آخوری بند می‌کنن که فراموشمون بشه بعضی از مسایل. احترامی که ما برای نیما داریم یک علتش این هست. گفتند دوستان عزیزتون، یک علتش این هست که سخت «پولیتیزه» بود. اما شعار نمی‌داد. فرض بفرمایید در قضیه «شب»: «شب قرق باشد بیمارستان!»... بله؟ این چی می‌خواد بگه! سیاست میگه، خیلی ساده است، وضع گرفته است در مقابل یک عده از مسائل اجتماعی و سیاسی. سوال بعدی خواهش می‌کنم.
(متن سوال مفهوم نیست)
آل احمد: نیما از تمام دوران خودش خبر داشت. مثلا فرقی هست بین عشقی و نیما و خیلی فرق بزرگی. دیگه سوالی هست؟ خبر خوش بهتون بدم، دوست عزیزم حضرت شاملو هم آمده (کف زدن شدید حضار) … و به این مناسب من زودتر دک خواهم شد(خنده حضار) … سوالی اگر دارید فوری بگید.

آیا می‌توان گفت که نیما بر طبق مقتضیات زمان به فلسفه بدبینی گرائیده بود؟
آل احمد: نمی‌دونم شما این رو بدبینی می‌گید یا چیز دیگه ولی اگر این‌طور باشد هدایت‌ رو هم شما دچار همین درد می‌بینید در حالی‌که من این دو رو واقع‌بین می‌بینم نه بدبین. بله … دیگه! سوالی هست؟ خواهش می‌کنم.
در زمان ما، ما می‌بینیم که رئالیزم با بدبینی آمیخته شده …
آل احمد: به علت این‌که گویا واقعیت خوب نیست (کف حضار)
آقای دکتر براهنی اشاره‌ای کردند به تعریف شعر و نثر، ایا به نظر جنابعالی تعریفی میشه از شعر کرد؟ و اگر می‌شه اون تعریف چیه؟
آل احمد: در این‌باره صلاحیت ایشون حتما بیشتر از منه، فرمایش ایشون رو اگر تعمق بیشتری درش کنید به نظر من دستتون می‌آد (خنده حضار) من بیشتر از اون چیزی نمی‌تونم بگم. دیگه سوالی هست؟
جناب استاد!
آل احمد: جان!
شما حتما شعر «خونریزی» رو خوندین …
آل احمد: جان؟
شعر «خونریزی»!
آل احمد: نه، یادم نمی‌آد.
می‌خواستم بگید منظور نیما از این شعر چیه؟
آل احمد: بسیار خوب، کی خونده این شعر رو؟ می تونه جواب بده؟
کسرایی: بنده در قسمت اول حرفم عرض کردم...
آل احمد:  حضرت آقای کسرایی گویا جواب این مطلب رو در قسمت اول فرمایشات‌شون داده بودند.
کسرایی: ‌اونجا بنده گفتم که شاعر تنش به وسعت انسانیت می‌شود و در این‌جا است که هر خنجری که در هر جای دنیا فرود می‌آد، خونش از تن شاعر می‌ره. «با تنم طوفان رفته‌ست/ از تنم خون فراوان رفته‌ست»... این به علت عظمت وقایعی است که در گوشه‌های مختلف دنیا رخ می‌ده بر انسان و اینجا شاعر بر اون‌ها دل می‌سوزاند و هماهنگی می‌کند با آن‌چه که در دنیا می‌گذرد. (کف شدید حضار)
آل احمد: دیگه سوال هست؟ بفرمایید آقا!
ممکنه در مورد زندگی خصوصی نیما هم یک مختصری بفرمایید؟
آل احمد: والله در زندگی خصوصی نیما من همیشه او رو به صورت گاندی می‌دیدم. قبلا پرت و پلاهایی، چیزهایی نوشته‌ام. به علت وجود او بود که ما، من و عیالم ، رفتیم اون بالا شمرون خونه‌دار شدیم و اگر او اونجا زندگی نمی‌کرد شاید ما اونجا زندگی نمی‌کردیم الان. رفتیم نزدیک این مرد باشیم. یعنی این پیرمرد. من او رو یک جوکی دیدم همیشه. آدمی بود که هنوز گرفتار این بیماری مصرف و رفاه نشده بود. به صورت همون دهاتی سابقش اشیاء و ابزار رو برای ماندن و محفوظ ماندن، و حفظ شدن برای نسل‌های بعدی می‌خواست. بلد نبود مصرف کنه و حتی از این قضیه من گاهی هم نالیده‌ام که شاید کمی او رو حقیر کرده بود ولی اون‌وقت نوشتم ولی حالا می‌بینم نه، خیلی گنده‌تر از ماها بود. بیرون‌تر از دید ما رو می‌دید. بنده مصرف نشده بود و [مثل]یک جوکی زندگی می‌کرد. به کمترین قناعت می‌کرد و در کار شعرش به بیشترین هم قانع نبود. این خاصیت جسمش بود و این هم خاصیت روحش. من گاهی وقتی راستش از شما چه پنهون، ادای او رو می‌خوام دربیارم. مثلا سخت به خودم می‌گیرم. از این جوکی‌گری‌ها که آدمیزاد گاهی وقتی داره … تو زمستون بره آدم مثلا توی بیست و پنج درجه زیر صفر زندگی کنه ببینه می‌ترکه یا نمی‌ترکه (خنده حضار) تواناییش رو داره یا نه. این کارها رو نیما می‌کرد. بار آخر هم همین کار رو کرد. بار آخر تو زمستون سرمای یوش پا شد رفت یوش. همه می‌دونستیم پیرمرد دوام نمی‌آره. یعنی برمی‌آمد که این پیرمرد وقتی میره یوش لطمه می‌خوره ولی رفت و بعد هم که برگشت لطمه رو همونجا خورد و... پیدا بود که خوب یک همچین آدمی با اون‌چه الان بهش خو گرفتیم از مصرف و رفاه اصلا آشنا نبود. تنها چیزی‌ست که می‌تونم بگم، سرتون رو نمی‌خوام درد بیارم با خاطره‌گویی. خیلی از این خاطرات هست که البته نه من پیرمردی شده‌ام حالا که برای شما خاطره بگم (خنده حضار) و نه شما ا زمن توقع دارین. بله. دیگه بفرمایید...
من می خواهم سوالی کنم راجع به هنر! هنر چیه؟ و هنرمند کیه؟ (خنده حضار)
آل احمد: خواهش‌ می‌کنم (دست‌هایش را به هم می‌کوبد) یک نفر حرف می‌زنه و حق داره. بله … دموکراسی یعنی این، دوستان عزیز من!
آیا نیما هنرمند بود؟ و آیا دوستان یا شاعرانی که بعد ا ز او راه نیما را می‌پیمایند با شب‌های شعرشون، می‌تونن هنرمند باشن؟ یا هنرمند یک وظیفه دیگه‌ای داره؟
آل احمد:  ببینید دوست عزیز من، سوال شما دو قسم داره. یکی مجلس شب‌خوانی، یعنی شعرخوانی‌ست، شب‌های شعره که در حدود یک سوپاپ اطمینانه. عین همین کاری که ما الان داریم این‌جا می‌کنیم. لازمه. (خنده و کف حضار) شماها می‌آیید این‌جا و جمع می‌شید دم همدیگر و نفس می‌کشید … می‌دونید … شماها مسجد که نمی‌رید، دسته سینه زنی هم که ندارید، تو مجلس رقص هم که نمی‌روید، فرض کنید که … حزب هم که ندارید … هان؟ ناچار این‌جا جمع می‌شید نفس همدیگر رو استشمام می‌کنید. بسیار خب مام داریم فعلا این کار رو می‌کنیم. حالا بنده هم شده‌ام آلت فعل این قضیه فعلا، ملاحظه می‌کنید( خنده حضار). تا به حال نرفته بودم دنبال این کارها.. به هر صورت این قسمتش هیچ مانعی نداره بسیار هم خوبه، چرا که جوون‌ها بالاخره جمع می‌شوند، همدیگر رو می بینند، تعاطی افکار می‌کن و دیگر قضایا... اما این‌که هنر چیست و آیا نیما هنرمند بود یا نبود و شعرای معاصر که راه او را می‌پیمایند یا نمی‌پیمایند هنرمند هستند یا نه من راستش از حرف‌های گنده زدن خوشم نمی‌آد.. آدمیزادی که پر می‌خوره و می‌خوابه (با دست روی میز خطابه می‌کوبد) این حتما «آمبولی» می‌گیره. یعنی خونش لخته میشه، می‌ترکه. این باید راه بیفته، حرکت کنه، یه کاری انجام بده. این حضرات هم یک چیزایی از این اجتماع می‌گیرند. پس می‌دن رییس، تو اینا رو شعر شعر می‌شناسی علیون، نمی‌شناسی علیون (خنده و کف حضار).
اگر نگاهی ما بیندازیم به شعر شاعران معاصرمون فرضا شعرهای آقای شاملو یا شعرهای شعرای دیگه‌مون می‌بینیم که شعرهای قبل‌شون غنی‌تر و اجتماعی‌تر بود ولی شعرهای الان‌شون خیلی منجمد و مخصوص خواص شده و این نشون میده که شاعران ما وظیفه خودشون رو، وظیفه هنرمند رو انجام نمیدن در جامعه ما.
آل احمد:  شما یک جماعتی رو به من چیز کنید، یعنی نشون بدین که حاضر باشه شعر گوش کنه اون وقت خواهید دید که شاملو هم از نو تحرک خواهد گرفت.
ـ پس ما که این‌جا جمع هستیم …
آل احمد: کافی نیستین شما! شماها کافی نیستین.
(همهمه و اعتراض حضار...)
آل احمد: راست می‌گین … درسته، درسته … حرف بزنین! بشناسیم‌تون! چون تا حالا ما به شما چیز دادیم...
آقای آل‌احمد!
آل احمد: جان دلم؟ (خنده حضار)
مگر هنگامی که نیما لب به سخن باز کرد و با زندگی فردی خودش شما شباهتی به زندگی جوکی‌ها در کار زندگی او و خانواده‌اش دیدید...؟‌اما صدای هنرش به جایی کشید که امروزه تمام شعرای نوپرداز و کسانی که بعد از نیما راه نیما را می‌خواهند تعقیب کنند به زعم من از نظر ایدئولوژی و محتوی بینش اجتماعی به نیما نرسیده‌اند. من فقط یک قسمت از سخن آقای حقوقی رو قبول دارم و نه بیشتر درباره اون تصویری که از شعر نیما کرده‌اند، موقعی که گفتند اگر «ارزش احساسات»، «دو نامه» و حتی اگر حواشی‌ای که نیما بر کارهای خودش نگاشته و مکاتباتی که با هنرمندان زمان خودش داشته مطالعه کنیم، می‌بینیم عمق بینش و درک علمی نیما از پدیده اجتماع، از تاریخ و هنر در یک سطح بالایی بوده. چگونه نیما می‌توانست یک تنه در مقابل تمام معاندین و خاصم کلاسیکی که با قداره در مقابلش ایشاده بود مشعلدار باشه و از این شب تاریک رخنه به صبح یا رخنه به ستارگان باز کنه. امروزه چرا آقای شاملو نباید این کار را بکنه؟‌بعد از اون گذشته روشن و بعد از آن‌که «شبانه‌ها» رو ساخته یا بعد از آن‌که «پریا» رو ساخته یا «دخترای ننه دریا»‌رو ساخته ، حالا بپردازه فقط به فرم، فرم خالص و بعد هم وقتی هم این‌جا مسائل می‌خواد طرح بشه یکی بیاد از «قضایا» برای ما حرف بزنه و دیگری بیاد شعر نیما رو که مفهومش کاملا برای ما روشنه واژگونه تفسیر کنه (کف زدن شدید حضار، در تمام این مدت آل‌احمد ساکت است و گاه زیر لب می‌گوید «صحیح!»)
آل احمد: بسیار خوب، درباره این مطلب آقای شاملو خودشون تشریف می‌آرن و جوابشون رو خواهند داد.
(همهمه و اعتراض حضار)
آل احمد: این است که من فوری رفع زحمت می‌کنم چون دیگه خیلی خسته‌ام. من نظری در این‌باره نمی‌تونم بدم چرا که شخص شخیص شاعر زنده‌ست و مجلس هم تازه گرم شده و یقه شاعر رو می‌تونه بگیره...
(همهمهه ادامه دارد)
آل احمد:  مسئولیت، خانم‌ها و آقایان محترم، یعنی همین! یعنی یک مجلس که نه به عنوان شنونده حرف، بشینه ان‌جا و آیه‌های بنده رو گوش کنه، بلکه یعنی این‌که از وسط مجلس ناله‌ای دربیاد، یقه بنده و امثال بنده رو بتونن بگیرن. البته در اون مورد که شما می‌فرمایید دوست عزیز من، تندروی نسبت به شاملو می‌کنین. کاش این‌جا نمی‌بود و من در غیابش این حرف رو می‌زدم ولی فعلا بیش از این چیزی نمی‌گم چون خودش این‌جا است و خداحافظ شما... یا حق!
منبع: نامه کانون، شماره یک، بهار۱۳۵۸
۵۷۵۷