داستان عفو
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}
به نام خداوند جان وخرد
عفو
روی تخت شماره 143شخصی خوابیده بود .
اندامی نحیف؛چهر ه ای استخوانی و رنگ پریده داشت. درد در ذره ذره جسم ورم کرده اش رخنه کرده بود. چهر ه ی صبورش آرام
تر از قبل به چشم می خورد. نگاه ثابت او به سقف خیره مانده بود. پیرمردی که روزی حلقه اتصال خانواده و فرزندان بود ؛ اینک
روی تخت خوابیده بود قدرت تفکر ش بر روی امواج خروشان زمان شناور شد و امواج قدرتمند او را به عقب راند. اتاقی جلوی
چشمانش نمایان شد. تصویر لحظه به لحظه روشنتر و زنده تر می شد. شکوفه را دید که پس از آن همه بی کسی و تنهایی عشق را به
زندگی اش به ارمغان آورده بود. فرزندانش گرداگرد خانه نشسته و هریک مشغول کاری بودند. چقدر زیبا بود با هم بودن و در کنار هم
درخت عاطفه را به بار نشاندن .
با صدای پرستار دوباره به اتاق برگشت. یادش آمد؛ شکوفه نابینا شده بود و باز فکر کرد حتما در سکوت و تنهایی در اتنظار خبری
از همسر نشسته است . به یاد آورد که فرزندان آنها را ترک کرده اند. باز هم ابر های سیاه اندوه در چهر ه ی تکیده اش نمایان شد.
پرستار وارد اتاق شدو با پسر جوان شروع به صحبت کرد.
جوان زیبا غمگین و افسرده سرش را به علامت درک سخنان پرستار تکان می داد. اما او هم در عوالمی دیگر سیر می کرد .
پس از رفتن پرستار بالای سر پدر نشست و صورت استخوانی و مهتابی او را نگریست . با خود فکر پدرش به چه می اندیشد؟ به رنج
هایی که کشیده بود و هیچ یک از فرزندان قدر دان او نبوده اند و یا شاید آنقدر درد می کشید که قدرت تفکر از او سلب شده بود. در
این اندیشه ها با خود مبارزه می کرد. تمام ذهنش مشغول یک موضوع شده بود «طلب بخشش» چگونه می توانست پس از آن همه
خطا ها و ظلمی که در حق والدینش کرده بود این تقاضا را بیان کند آن هم از شخصی که آخرین دقایق عمر خود را می گذراند آری
گویا دیر شده بود لحظاتی تامل کرد تمام قوایش را جمع کرد اما گویا در فرهنگ لغاتش کلمه ی تمرکز حواس نگنجیده بود با حالتی پر
از تشویش و اضطراب با لهجه ای به زبان شیرین آذری گفت :
« آقا منی باقیشتا »
پس از ادای این جمله بدنش یخ کرد و به چهره ی پدر خیره شد مرد با نگاهی سرد به او نگریست و با چشمانی تهی از زندگی به او
خیره شد و بدون حرکت در آن نقطه ثابت نگاه داشته و به روزهای تلخی که این فرزند برایش ساخته بود فکر کرد آیا حقیقتا او بود که
طلب بخشش می کرد ؟
با خود می اندیشید آیا از او اشتباهی سر زده بود ؟
فکرش در زمان به پرواز در آمد تا به اشتباه خود پی ببرد در افکار خود غوطه ور بود که دوباره صدای پسر جوان رشته ی افکارش را گسست باز تکرار کرد :
«آقا منی باقیشتادون»
پیرمرد می دانست لحظاتی بیش به پرواز ابدی نمانده ؛ بدون کلمه ای سر را به علامت تایید فرود آورد. چهر ه ی پسر جوان شکفت.
سر از پا نمی شناخت در قلبش سروری بر پا شد . از آن پس جوان هر چه می گفت مرد تایید می کرد.اگر می گفت بله او هم می گفت
بله و با سرش تایید می کرد و اگر می گفت نه او هم می گفت نه. شاید مشاعرش را از دست داده بود و یا این که برا ی رضایت فرزند
تازه بخشوده سخنان او را تایید می کرد. چه کسی می داند؟ او در آخرین لحظات چه حالی داشت ؟
پسر دست زیر سر پدر برد و سرش را بلند کرد. چقدر سنگین بود گویا تمام توان از آن جسم رخت بربسته بود. پیشانی پدر را
بوسید. بسیار سرد بود سرش را روی بالش گذاشت. پس از لحظه ای عرق سردی بر پیشانی مرد نشست .جوان بلافاصله پرستار را
صدا زد. اما از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. درواپسین نگاه آخرین کلمه را به زبان آورد :
«یا حق »
و روحش آرام و سبکبال عروج کرد .
جوان شاهد مرگ پیرمرد و آغازی نوین در او بود. بهت زده به پدر می نگریست. در حالی که مهر خاموشی بر لبانش زده بود. دستان
پدر را گرفته می بوسید با خود فکر کرد؛ چه سعادت بزرگی نصیب او گشته بود که توانسته بود در آخرین دقایق از پدر طلب بخشش
کند .جوان شاهد لحظاتی بود که شاید دیدنش می توانست زندگی هر انسانی را متحول کند .اما افسوس که او قدرت تفکر ش را ازدست
داده بود و تنها چیزی که حس می کرد؛ اندوه بود؛ قامت برافراشته اش زیر بار غم خمیده گشته بود. چطور می توانست این بار گران
را به دوش بکشد. اما چه اهمیتی داشت مهم این بود که بخشوده شده بود
فرزانه آقاجانی
دبیرستان طلوع فجر
کد پرسنلی : 90320726