داستان ایمان و گوهر
ایمان و گوهر
بازنویسی :علی ملا محمدی-گروه ادبیات فارسی ملارد –شهرستان های تهران
*****
الله اکبر …الله اکبر ... عطر سحر گاه بهار , فضای قصر را رویایی تر از همیشه کرده بود الله اکبر ...الله اکبر ... نوای دلنشین اذان که گوش مومنان با آن نوازش می یافت , امیر تیمور را از بستر به حیاط قصر کشاند . امیر دوست نداشت این لحظات شیرین و عرفانی را از دست بدهد . عاشقانه ترین لحظه های عمرش , هنگام اذان صبح بود ,وقتی که بانویش را بر سجاده نظاره می کرد . چه زیبا می شد , گوهر زیبا , در میان چادر سپید نماز . با نیایش همسرش گویی قصرش ملکوتی تر می شد . همیشه روزش به این صورت آغاز می شد . کنار گلدانی می نشست و دستانش را زیر چانه می گذاشت و خیره ،نماز خواندن او را تماشا می کرد .
- :قبول باشه عزیزم!
گوهر سر بر می گرداند . لبخند دل نشینش , قلب امیر را می لرزاند .
- :قبول حق . باز اینجایی ...
سجاده اش را می بندد و کناری می نهد و آهسته , خدای را به خاطر نعمت هایش سپاس می گوید .
-:دوست داری در باغ قدمی بزنیم و از این بهار کمی لذت ببریم ؟
دست در دست هم وارد باغ می شوند . چند جوجه گنجشک سحر خیز پرواز کنان ,ترانه می خوانند .
-:گوهرم! می دانم زن قانعی هستی و چندان به لباس و طلا و جواهر اهمیت نمی دهی ولی دوست دارم چیزی به تو بدهم تا خوشحالت کند بگو چه می خواهی ؟
-:راستش را بگویم ؟
-:آری! هر چه می خواهی بگو .... امروز با خود عهد بسته ام هر چه بخواهی تقدیمت کنم . تو را زن مومن و خردمندی می دانم ومطمئنم که خواسته ی غیر منطقی نخواهی گفت . هر چه بگویی خیر دنیا و آخرت در آن است .
گوهر لحظه ای در خود فرو می رود . چند ماهی می شد که منتظر این موقیعت بود .... بالاخره تصمیمش را می گیرد . کنار درختی می نشیند و خیره به آسمان می گوید :
-:مهریه ام را می خواهم . تمام و کمال .
امیر انتظار چنین پاسخ شگفتی را نداشت . شگفتی خود را پنهان می کند و با نفس عمیقی صدای خود را کنترل می کند .
-:می توانم بپرسم برای چه می خواهی ؟
همیشه در این اندیشه بودم که نام نیکی از خود به یادگار بگذارم و کاری کنم که فراموش نشوم تا این که چندی پیش به این نتیجه رسیدم .....
-:چه نتیجه ای ؟
-:می دانی که زایران بارگاه علی بن موسی الرضا (ع) روز به روز بیشتر می شوند ؟
-:آری! به من گفته اند و همه ی شهر هم خوشحال اند .
-:می خواهم در کنار بارگاه امام (ع) مسجدی بنا کنم . با شکوه و در خورعاشقان ضامن آهو . به نام خودم و دراه حق .
امیر در می ماند . با این که گوهر را می شناخت فکر نمی کرد تا این حد اندیشه اش بی کران باشد ....
*****
گوهر که به آرزویش رسیده بود , خود را شاد ترین زن زمین می دانست . گاه و بی گاه به حرم می رفت و بر کار مسجد نظارت می کرد . بهترین معماران را از راه های دور و نز دیک گرد آورده بود . به کوچک ترین مسائل حساس بود . دستور داده بود با حیوانات بارکش مهربان باشند وبه موقع آب و غذایشان بدهند و آن ها را نزنند که تند تر بیایند . گفته بود حقوق کارگران دوبرابر شود تا تک تک آجر ها با عشق چیده شود و همه از این کار لذت ببرند و شاد باشند .
گاه هنگام عصر نان و حلوا تهیه می کرد و خود را به کار گران می رساند . آن ها را درگوشه ای جمع می کرد و با دست خود به آن ها تعارف می کرد. سازندگان مسجد که تا کنون چنین کار فرمایی ندیده بودند , گرد او می نشستند و هر یک سعی می کرد ارزش کارش را برای بانو بیان کند . یکی از معماران اجازه گرفت و تلاش کرد نکته بینی و دقت خود را به رخ گوهر و معماران دیگر بکشد :
-:بانوی بزگوار ! در فکر طراحی گنبد مسجد بودم . طوری طراحی کردم که هم بسیار بلند باشد و هم به چشم زائرین حرم امام نیاید . به حرمت گنبد امام ،از طرف حرم چندان نمودی ندارد .....
معماران دیگر نیز یکایک اقدامات گذشته و آینده شان را تشریح می کردند . در همین هنگام نسیم ملایمی وزیدن گرفت و برای یک لحظه ی کوتاه روبند گوهر را به کناری برد .ایمان – یکی از کارگران مسجد - چشم در چشم بانو خیره ماند . تا به حال زنی به این زیبایی ندیده بود. این انسان بود یا حوری و پری ؟
باورش نمی شد که خداوند زنی به این زیبایی هم آفریده باشد . چشم , ابرو ،لب ها و بینی ....
این چه چشم است این چه ابرو, این چه زلف است وچه خال
در مقام خویش هر یک دلبری صاحب کمال
از فردا سر کار نیامد . از عشق گوهر بیمار شد و در خانه افتاد . فقط گوهر در برابر چشمانش ظاهر می شد :
چشم ،ابرو ،لب ها و بینی ....
رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبر
ز من بردند شوق و هوش و صبر و عیش و خواب و خور
منم روز و شب و سال و مه از سودای عشق تو
به دل گرم و به دم سرد و به چشم آب و به دیده تر
مادر پیرش – که نان آور خانه اش را خانه نشین دید – درمانده شده بود . ابتدا که رازش را نمی دانست به طبیبان ایرانی و هندی و داروهایشان امید داشت ولی وقتی راز پسرش را دانست , چشمش تنها به درگاه خدا بود . می اندشید این چه گرفتاری عجیبی است که دامن گیر خانواده ی فقیرش شده است . از وقتی که شوهرش در قناتی مدفون شده بود, پسرش تنها تکیه گاه زندگیش بود . بارها خواسته بود , برایش زن بگیرد ولی ایمان علاقه ای نشان نمی داد .
روزی مادر ایمان که با زن همسایه درد دل می کرد , نتوانست تاب بیاورد و عشق پسرش را بازگو کرد . زن همسایه – که در آشپزخانه ی قصر کار می کرد – آه بلندی کشید و هیچ نگفت .
روز بعد که گوهر برای سر کشی به آشپزخانه آمده بود , زن همسایه او را به کناری کشید و ماجرای عشق ایمان را برایش تعریف کرد :
-:جسارت مرا ببخشید بانو! فکر کردم که به خاطر مادر پیرش , بتوانیم کاری انجام بدهیم .
- گوهر ساعتی اندیشید. ناگهان فکری به خاطرش رسید .
- می توانی ایمان را مخفیانه پیش من بیاوری ؟
- آری! فردا هنگام اذان مغرب درحرم خواهیم بود .
*************
قلب ایمان نمی توانست در سینه اش بماند . هر قدم که گوهر به او نزدیک تر می شد , ضربانش تند تر می شد . بیماری عشق , اورابه شدّت رنجور و نزار کرده بود . چشم بر زمین داشت . صدای مهربانی اورا به خود آورد :
--:سلام جوان
هر کاری کرد نتوانست پاسخ سلام را بدهد . فقط سرش را تکان داد .
- -:شنیده ام که عاشق من شده ای می دانی که شوهر و فرزند دارم .
ایمان سرخ می شود , سیاه می شود . دلش می خواهد زمین دهان باز کند واورا ببلعد . حتی نمی تواند فرار کند .
-:ولی اشکالی ندارد . اگر بتوانی شرطی را که می گویم انجام دهی , از امیر طلاق می گیرم و با تو ازدواج می کنم .
شرطم آن است که در ساخت مسجد نهایت تلاشت را به کار ببری . وقتی که مسجد تمام شد , چهل روز در آن اعتکاف کنی و خالصانه عبادت خداوند را انجام دهی . پس از آن دوباره با هم حرف می زنیم ...شرطم را می پذیری ؟
ایمان به آرامی سرش را تکان می دهد .
-:خداوند نگهدار تو باشد . برایم دعا کن .
حتی نتوانست یک کلمه بگوید . به کبوتران حرم می نگرد که سبک بال و شاداب دور حرم امام می چرخند .
از آن پس ایمان جانی دوباره می گیرد . سر از پا نمی شناسد . چند برابر دیگران کار می کند و امید وصال اورا خستگی ناپذیر می کند .
اگر چه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بود امید دیدار
ساخت مسجد به پایان می رسد وایمان به یاد قولش می افتد.از متولی مسجد اجازه می گیرد و چهل روز به اعتکاف می نشیند.کار اصلی روزانه اش قرائت قرآن و تفکر در معنای آن است. با احکام آشنا می شود.اندیشه ی بزرگان اسلام را می خواند. اخلاق و آداب اسلامی را فرا می گیرد و ...
هرچه بیشتر می خواند, نور ایمان را بیشتر در قلبش حس می کند.
***
پس از چندماه , روزی که گوهر به آشپزخانه می رود ,زن همسایه را می بیند.به یاد جوان عاشق می افتد.
از زن همسایه می پرسد:
--:آن جوان چه شد؟دیگر به سراغ ما نیامد.حالش خوب است؟
زن همسایه به مسجد می رود و او را که حالا خادم مسجد شده است ,پیدا می کند:
--:امروز بانو را دیدم,سراغ تو را می گرفت.مگر به او قولی دادی؟
--:سلامم را به او برسان و بگو که از تو بسیار سپاس گزارم که راه را به من نشان دادی.من معبود حقیقی و آسمانی را یافته ام ودیگر به عشق زمینی نیاز ندارم.لذت عبادت مرا به او رغبت ساخته است...عاشق حقایقی والا گشته ام ...
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند وعیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی؟ دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند
*****
نوای دلنشین اذان مغرب,همه را کنار آب حوض می کشاند.اشهد ان لا اله الا الله ...