عنوان پژوهش :حافظ دوران ما" استقبال غزلهاي استاد شهريار از غزلهاي خواجه حافظ 2
/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif";} سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او مومست سنگ خارا آینه ی سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را حافظ بخود نپوشد این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را شهریار ما مستمند و مسکین دلبر دنی و دارا او را نبوده یاری ما را نمانده یارا ما از لطف طبعی همرنگ شیشه و گل او از درشت خویی همسنگ خار و خارا گردنکشان گستم زنجیر این علاقه دیوانه و دلیرم ای دلبر دل آرا دیگر به شهر ترکان شکر لبی نبینی از سغد تا سمرقند از بلخ تا بخارا خاکی که جوی خونش جاری و سیل ساری هرگز گلش نبویی گر عنبریست سارا در عهد ما نجویی ای دل بجان خواجه از دوستان مروت از دشمنان مدارا در تنگنای زندان لب بستم از تغنی ما صاحب العنادل اذ صارت الاسارا دل مست جام وحدت حاجت بذکر لب نیست لاتقربو الصلوه اذ انتم السکارا باری بکام دشمن زهرم به جام باده ست شهد و شراب ساقی با دوستان گوارا تاریخ آتش و خون تنها نه تخت جمشید دنیا همیشه نقل اسکندر است و دارا این اختلاف اخلاف از اسمعیل و اسحاق حاشا که احتجاجی از هاجر است و سارا از کاهنان بپرسید انجام کار این قوم با این کساد عار و با این فساد آرا مردان و خانه داری؟ نسوان و نان بیاری؟ این سنت فرنگی است یا گبر یا نصارا گر مریم است و عذرا زن از مظان تهمت معذور با فا عیرض عن معرض العذرا را آرایش سفینه با این غزل عجب نیست فصل بهار بود و گل در چمن صف آرا حافظ ( غزل شماره 5 ) نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند نه هر که طرف کله کج نهاد و تنه نشست کلاه داری و آیین سروری داند تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن که دوست خود روشن بنده پروری داند غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گدا صفت کیمیا گری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه ی شیوه ی پری داند هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه بینش ز خال تست مرا که قدر گوهر یکدانه جوهری داند بقد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری دارند شهریار نه هر که دل بر بود از تو دلبری داند نه هر که سر بکشید از تو سروری داند نه هر که تکیه به مسند زد و به صدر نشست بزرگواری و آداب مهتری داند نه هر که دود خرابات خورد و خرقه گرفت طریق صوفی و رسم قلندری داند بجای پای علی پا نهادن آسان نیست نه هر محب ولی مالک اشتری داند بخنده اختر شب نیز بشکفد، اما کجا شکفتن خورشید خاوری داند توان به نیزه و شمشیر صف شکست اما زبان نیزه و شمشیر، لشگری داند برهنه اند به دریا شناوران لیکن نه هر برهنه بدریا شناوری داند بروی مسند داود هم خطا رفته است نه هر که داعیه ئی داشت، داوری داند سخنوری به صناعت مقام چون سعیدست نه هر که قافیه سنجید، سخنوری داند مگر که چون صدفش گوهری بود یکتا وگرنه دایه محال است مادر داند به زلف لیلی، زنجیر کن دل مجنون که قدر صحبت دیوانگان پری داند پری به شمع زدن امتیاز پروانه است نه هر پرنده در آتش سمندری داند متاع مهر خود ارزانی شهاب مکن بهای ماه درخشنده، مشتری داند اگر وزیر، ارسطو بود، تواند بود که بخت خندد و سلطان سکندری داند خرد که این همه چرخید در دل ذرات چگونه گردش افلاک سرسری داند تو ذره بجز از مهر آفتاب مو رز که آفتاب تو هم ذره پروری داند حکیم آنکه در این نرد مهره دزد حیات ره نجات حریفان ششدری داند به شهریار بده گنج راز خود، حافظ که گوهری تو و قدر تو گوهری داند حافظ (غزل شماره 6 ) اگر روم ز پیش فتنها برانگیز ور از طلب بنشینم بکینه برخیز وگر برهگذری یکدم از وفاداری چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزی وگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس ز حقه ی دهنش چون شکر فرو ریزد من آن فریب که در نرگس تو می بینم پس آب روی که با خاک ره بر آمیزد فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد بر آستانه ی تسلیم سر بنه حافظ که گر کنی روزگار بستیزد شهریار چو آفتاب به شمشیر شعله برخیز سپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد عروس خاوری از پرده بر نیامده، چرخ همه جواهر انجم بپای او ریزد بجز زمرد رخشنده ی ستاره ی صبح که طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد شب فراق چه پرویز نی بود گردون که ماهتاب بجز گرد غم نمی بیزد بجان شکوفه ی صبح وصال را نازم که غنچه ی دل از او بشکفد بنام ایزد به عشقهای جوانانه حسرتم آری چگونه یاد جوانی هوس نیانگیزد متاع دلبری و حال دل سپردن نیست وگرنه پیر هم از عاشقی نپرهیزد تو شهریار به بخت و نصیب شو تسلیم که مرد راه به بخت و نصیب نستیزد حافظ ( غزل شماره 7 ) نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آنست که یاران همه کار بگذارند و خم طره ی یاری گیرند خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقی گر فلکشان بگذارد که قراری گیرند قوت بازوی پرهیز بخوبان مفروش که درین خیل حصاری بسواری گیرند یا رب این بچه ی ترکان چه دلیرند بخون که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند رقص به شعر تر و ناله ی نی خوش باشد خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند حافظ ابنای زمانرا غم مسکینان نیست زین میان گر بتوان به که کناری گیرند شهریار نه از این ورطه نجاتی که کناری گیرند نه به این عرشه ثباتی که قراری گیرند عالمی تخته به طوفان و شکاف امواج چون نهنگان به تهاجم که شکاری گیرند سرنشینان مه و مهر چه می شد کز لطف به کف از کشتی ایام مهاری گیرند روزگاریست که از فتنه ی چرخ دوار خلق هر لحظه بر چرخ و دواری گیرند جای آنست که چون قصه ی اصحاب الکهف مردم از غارت دین گوشه ی غاری گیرند لاله زاریست دل مردم و هر داغی از آن خود عزائی است که از لاله عذاری گیرند روزگار بشریت بر آمد گوئی مگر این ناله ی شبگیر بکاری گیرند زینهمه دل که شکسته است خدا می یابند اگر از آینه ها گرد و غباری گیرند یک جهان طور تجلی است خدایا بفرست موسیانی که از این شعله شراری گیرند یا رب این سنگر ایمان به چه ساز و برگیست که سوارانش به هر حمله حصاری گیرند گر بگویم که نگیرند ز گردونم داد دل به داد آید و فریاد که آری گیرند گر گلی صحبت زاغان بگزیند بگذار بلبلان گل نگذارند که خاری گیرند زندگی بار گرانی شد و دلداران را سر آن نیست که از دوش تو باری گیرند دوستداران دغل گو همه یاران صدیق عاشقان را چه دلی مانده که یاری گیرند شهریارا تو چنین پای سکون در دامن کوه خود کیست کز او درس وقاری گیرند حافظ (غزل شماره 8 ) گر میفروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند ساقی بجام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند حقا کزین عمان برسد مژده امان گر سالکی بعهد امانت وفا کند گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند در کارخانه ی که ره عقل و فضل نیست فهم ضعیف رأی فضولی چرا کند مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد وانکو نه این ترانه سراید خطا کند ما را که درد عشق و بلای خمار گشت یا وصل دوست یا می صافی دوا کند جان رفت در سر می و حافظ بعشق سوخت عیسی دمی کجاست که احیای ما کند شهریار میخانه گر برخ در میخواره وا کند رحمت دری گشاید و حاجت روا کند آن باغبان که باغ طبیعت بهار از اوست از سنگ، گل دماند و از گل گیاه کند بر مسندی که کرسی استاد عشق بود گر بوالفضل عقل نشیند، خطا کند از ما همین اراده ی خیر و شر است و بس باقی هر آنچه سر زند از ما خدا کند گر مادرش سخن ننهد بسر سر زبان طفل از کجا که حرف درستی ادا کند خرم، بهار عشق که در مرتع نفوس سر دم گیاش روید و نشو و نما کند در وادی فنائی و خضر تو تشنگی است کو رهبری به چشمه ی آب بقا کند شاه ولی بنازمت ای دل که در نماز خاتم به پشت دست نیاز گدا کند گر مرهمی بزخم دل عاشقان نهی دردیست جاودانه که عشقت دوا کند درماندگیش حلقه نخواهد زدن بدر منعم، که در بمفلس درمانده واکند هر کو، زرش بدیده بود خاک، شهریار هم خاک راه را بنظر کیمیا کند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:32 توسط سر گروه های ادبیات
|